تبليغاتX
میخواهم زنده بمانم
برای دل تنگ یک عزیز برای خسگتی های یک همزاد

به سمی عزیزم بخاطر تمام دلتنگی هاش

 

تمام حیثیت زمین را باد برد

تا

خدا برای همیشه بخوابد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 2:42  توسط محمد محسنی   | 

میز تحریر/شب/ داخلی/ تیتراژ

کاغذی سفید روی یک میز تحریر قرار دارد دستی به عکس زاویه دید دوربین بر سفیدی کاغذ وارد میشود و روی آن عدد 1را مینویسد تصویر دست بسته میشود

سکانس 1

خیابان منتهی به لبنیاتی/خارجی/شب

آرش در حال قدم زدن است  گاهی سرش را به پشت برمیگرداند و گاهی به چپ و راست. در مقابلش یک  لبنیاتی قرار دارد به لبنیاتی  میرسد وهنوز چند قدمی از آن گذر نکرده که  قاسم از لبنیاتی بیرون میپرد ودستش را بلند میکند وداد میکشد

قاسم:آرش .آرش

آرش برمیگردد لبخندی در صورتش شکل میگیرد

آرش: به به  قاسم آقای گل

قاسم :قاسم:بیاتو کارت دارم (قاسم به داخل لبنیاتی برمیگردد )

 در همین حین موتور سواری کنار لبنیاتی می ایستد وبعد دو جوان از موتور پیاده میشوند و به داخل لبنیاتی میروند 

آرش چند قدمی به سمت لبنیاتی برمیدارد و ناگهان برمیگردد وبه سرعت به همان راه قبلی اش ادامه میدهد آرش با گام های بلند از لبنیاتی دور میشود که ناگهان چشمش می افتد به دوچرخه سواری که از روبرو دارد به سمت اش می آید انگار که چیزی یادش آمده باشد از  سرعت اش کم میکند وبه سمت کوچه ایی که روبرو اش قرار دارد می رود دوچرخه سوار که سرعت اش را چندبرابر کرده به همان کوچه میرود

 

 سکانس دوم

کوچه /خارجی /شب

آرش با گام های بلند رو به جلو می رود با شتاب  موبایلش را از جیب اش بیرون میکشد وشروع به حرف زدن با موبایلش میکند

دوچرخه سوار از دوچرخه اش پیاده شده و تقریبا دوان دوان همینطور که به سمت آرش میدود اورا صدا میکند آرش ...آرش آرش سعییدی

آرش به اطرافش نگاه میکند وبعد گوشی به دست به پشت برمیگردد

آرش : آقا من بعدا باهات تماس میگیرم

آرش :به به عمو اکبر گل شما کجا اینجا کجا

آرش به سمت اکبر میرود واو را در آغوش می گیرد (جیب اش را میزند )اکبر خودش را از آغوش آرش بیرون میکشد ونگاهی به سرتا پای آرش می اندازد و با خشم میگوید: داشتی در میرفتی؟

آرش: نه بجان طفلم فکر کردم قاسم کلیده گفتم بزنم به چاک تا نیومده رو نوار مغزی ما گل و بلبل بکشه آخه صبح باس برم شرکت از شوما چه پنهون یه هفته ایی میشه که کار پیدا کردیم

اکبر:خب الحمدالله که  کار پیدا کردی  ودیگه بهونه ی بیکار بدون نداری پول مارو بده ما بریم

آرش :الان ندارم جون طفلم

اکبر یعنی چی ندارم کی داری؟تو که  نمیتونستی بدی واس چی اصلا قرض گرفتی ؟

آرش صورت اکبر را میبوست :چرا خونتو بیخود کثیف میکنی قربونت برم من که نگفتم نمیدم جون طفلم بشمار 10 روز دیگه با پول دم دکونتم

اکبر:(نفسی برون میدهد سیبیلش را میجود ) سه روز مهلتت نذار ابروریزی بشه

آرش:سه روز.؟آخه...سه....روزه.....چی جوری؟... یعنی ...منظورم اینه که از کجا بیارم

اکبر:(سرش را تکان میدهد لبخندی به لب و ابروانش را به شکل مسخره ایی بالا داده وآهسته  میگوید)از کجا بیاری؟بعد اینهمه وقت تازه از کجا بیاری؟

(فریاد میزند)من چه میدونم از کجا بیاری ؟ابرو دزدی برو خودتو بفروش برو کلیه اتو بفروش .... ببین من این چیزا .....  سه روز دیگه   ..یادت نره. خداحافظ (سوار دوچرخه اش میشود و برمیگرددو از کوچه خارج میشود )

 

سکانس سوم

 

شب/خارجی/کوچه منتهی به دوراهی

 

آرش دوان دوان وارد   کوچه ایی میشود همینطور که نفس نفس میزند از سرعت اش کم میکند دست اش را روی قلب اش میگذارد ونفسی تازه میکند  کیفی  را باز میکند وپولی از آن بیرون میکشد و شروع به شمارش میکند و بعد بوس ایی به پول میزند وآن را به گوشه ایی از خیابان پرتاب میکند

آرش: (رو به سمتی که اکبر رفت میکند) کمپوت گه ... من نخورم کی بخوره ..به من میگه برو دزدی 

آبروانش بهم میچسبند ولبخندی در چهراش نقش میبندد وبا حالتی مرموزانه به  خانه اهای اطراف نگاه میکند و از خودش چندبار میپرسد دزدی ؟ دزدی؟به خانه های چپ و راستش نگاهی می اندازد و...

 که ناگهان مردی  که کیفی در دست دارد  دوان دوان به سمت اش می آید وقبل از اینکه آرش بجنبد تنه ایی محکم به او میزند واز کنارش به سرعت عبور میکند لباس شخص شبیه به لباس آرش است  آرش همینطور که کتف اش را در دست میگیردو دندان هایش را از درد بهم میفشرد با نگاهش مرد را تا انتهای کوچه تعقیب میکند تا اینکه مرد در سیاهی گم میشود وبعد صدای چند نفرا را میشنود که میگویند از اینطرف از اینطرف آرش مردد است که بدود یا بماند گام های بلندی برمیدارد که یکی از مردها دوان دوان خودش را به سمت آرش پرت میکند و داد میزند گرفتمت اما بلافاصله به اشتباه اش پی میبرد 

مرد :معذرت میخوام  اشتباه گرفتم 

مرد به طرف انتهای کوچه میدود

آرش دوباره شروع به قدم برداشتن میکند و هرازگاهی سرش را به پشت برمیگرداند به پشت سرش نگاه میکند نزدیک به دیوار حرکت میکند و مدام از به خانه ها سرک میکشد

 

سکانس4

کوچه ی بن بست /خارجی/شب

آرش وارد کوچه میشود سرکی به پشت میکشد وبعد دستش را روی دیوار قلاب میکند و آویزان دیوار میشود و سرکی به خانه ایی میکشد و بعد طوری که انگار خانه را نپسندیده نوچی میکند ودوباره به راه می فتد تا اینکه خانه ایی توجه اش را جلب میکند نگاهی خریدارنه به خانه میاندازد از دیوار بالا میرود روی دیوار مینشیند میخواهد وارد خانه بشود که دخترکی را میبیند که آشغال بدست  دارداز حیاط به سمت در ورودی می آید سراسیمه و به سرعت  خم میشود وعزم برگشتن میکند به سمت خیابان پاهاش را دراز میکند که صدای دونفر را میشنود  

تعقیب کنندگان:  نیستش

یکی از تعقیب کنندها :  شاید تو این کوچه نیومده ؟

آرش به سرعت به روی دیوار برمیگردد و روی دیوار دراز میکشد دخترک دررا باز میکند و زل میزند به ماشینی که روبروی در خانه اشان پارک شده یکی از مردها به ته کوچه میرود و یکی از مردها به سمت دخترک می آید وازدخترک میپرسد شما اینطرفا دزد ندیدید؟ جمله اش را تصحیح میکند ببخشید منظورم اینه که کسی رو ندیدید با یه ریش بلند یه کلاه هم سرش بود ؟ دخترک زیر ماشین نگاه میکند وجوابی نمیدهد آرش همینطور که روی دیوار دراز کشیده لبخندی به لب میزند   سرش را کج میکند و روی دستهاش میگذارد و با  حالتی که انگار دخترک جادوی اش کرده  محو تماشای  دخترک میشود (یکطرف صورتش را روی دستش میگذارد)

  وبعد  مرد نگاهی به دوستش که از ته کوچه به سمت اش می آید میکند خانوم با شمام؟

دخترک :نه

با صدای دخترک آرش به خودش می اید و ناگهان تکانی میخورد به سرعت دستش را روی سرش قرار میدهد  با بسته شدن در ارش سرش را میچرخاند با لبخندی دخترک را تعقیب میکند

 

 

سکانس 5

کوچه ی بن بست /خارجی /روز

آرش با دسته گل و شیرینی وبا ظاهری آراسته  پا به کوچه میگذارد در طول راه مدام سرش را برمیگرداند و به پشت سرش نگاه میکند   به در خانه ی دخترک که میرسد می ایستد به پشت و جلو نگاه میکند دستی به سر و روی اش میکشد وبعد در میزند دخترک در را که  باز میکند آرش لبخند ی به لب دارد و سلام میکند اما قبل از دخترک صدای مردانه ایی  جواب سلام

آرش را میدهد وبعد

  دستی آرش را برمیگرداند یکی از آنهاییست  که شب قبل در تعقیب اش بودند گل از دست ارش می افتد رنگ اش زرد میشود مرد :آخ ببخشید وااای ...باز شما...دیشب...من دوباره شما رو اشتباه گرفتم ...شرمنده  (خم میشود گل را برمیدارد وآرش را در آغوش میگیرد آرش مثل مجسمه خودش را در آغوش مرد ولو میکند) مرد گل را به سمت دخترک میگیرد به پای هم پیر شین  ناگهان تصویر مچاله میشود 

 

سکانس6

اتاق/داخلی/شب

مشتی  را میبینیم که کاغذی مچاله شده در چنگ دارد وان را به سطل زباله پرت میکند و روی سفیدی کاغذی مینویسد 2_

  

اپیزود 2

سکانس 7

خیابان منتهی به لبنیاتی/خارجی/شب

آرش در حال قدم زدن است  گاهی سرش را به پشت برمیگرداند و گاهی به چپ و راست. در مقابلش یک  لبنیاتی قرار دارد به لبنیاتی  میرسد وهنوز چند قدمی از آن گذر نکرده که  قاسم از لبنیاتی بیرون میپرد ودستش را بلند میکند وداد میکشد

 

قاسم:آرش ؟

آرش :سلام قاسم آقا 

قاسم :بیا تو کارت دارم

قاسم به لبنیاتی برمیگردد

آرش نگاهی  به اطراف میکند و شروع به قدم برداشتن به سمت جلو میکند طوری که انگار قاسم را اصلا ندیده ازکنار لبنیاتی عبور  می کند هنوز چند قدمی برنداشته که قاسم  فریاد میکشد

قاسم :آرش آرش

آرش :(سر برمیگرداند انگشت سبابه اش را  به علامت برگشتن میچرخاند  طوری که انگارفرسنگها با قاسم فاصله دارد انگار قاسم صدای اورا نمیشنود)آهسته میگوید  برمیگردم  

قاسم :چهار انگشت اش را جمع میکند وبه سمت آرش میگیرد  : میگم یه دقه بیا

قاسم نوچی میکند وهمراه با نوچ اش چشم تنگ میکند و میگوید :  میگم بیا تو کارت دارم مرد حساب

 آرش چند دقیقه خیره میشود به قاسم و بعد طوری که انگار مجبور باشد به سمت لبنیاتی راه می افتد

سکانس8

لبنیاتی / داخلی/شب 

آرش وارد لبنیاتی میشود قاسم با شیشه ا نوشابه ایی در دست چپ دست راست اش را به سمت آرش دراز میکند

قاسم به مرد لبنیاتی :من که اونچننان نمیشناختمش یکی دوبار کلید خونشون  رو آورد براش یدک زدم اگه یه درصد میدونستم که اصلا تو مغازه م  راهش نمیدادم بجون تو وقتی شنیدم روح از تنم جدا شد

قاسم :(آخرین مقدار نوشابه اش را سر میکشدو ربعد رو به آرش میکند )بریم  یک دویست تومانی روی ترازو میگذارد وبه سمت در میرود و آرش هم به دنبالش راه می افتد به سردر مغازه که میرسند اکبر را میبینند که سوار بر دوچرخه در حال عبور است

قاسم :سلام اکبر آقا

اکبر ترمز میکند وقاسم به سمت اش میرود آرش که پشت سر قاسم در حال حرکت بوده با دیدن اکبر مانند انسانهای جن زده به سرعت به پشت برمیگردد و دوباره وارد لبنیاتی میشود

 صدای ویراژ دادن وگاز دادن یک موتور میپیچد توی لبنیاتی گویا موتوری کنار لبنیاتی پارک میکند   

آرش:یه نوشابه بهم بده  

مغازه دار به سمت یخچال میرود تا نوشابه ایی برای آرش بیاورد آرش همینطور که روی اش را سمت اجناس کرده و دارد مثلا به اجناس نگاه میکند تا از دیدرس اکبر پنهان باشد  چشمش می افتد به یکدسته پول که زیر ترازوست از همان جا دست دراز میکند و پول را در چنگ میگیرد و در  جیب اش فرو میکند در همین حین دونفر وارد مغازه میشوند ( دو موتور سوار ) یکی از آنها که انگار آرش را دیده است با آرنج به پهلوی بغل دستی اش میزند آرش لبخندی  از سر دستپاچگی میزند تا اینکه   مغازه دار نوشابه را به سمت آرش می گیرد آرش نوشابه را در دست میگیرد ودوباره  سرکی میکشد

 

سکانس9

لبنیاتی و خیابان/خارجی/شب

آرش را میبینیم که آرام همینطور که  پشت اش را به دیوار میکشد و به اکبر و قاسم نگاه میکند از تیر رس انها خارج میشود

قاسم :خب من برم الانه که داد آرش در بیاد

اکبر:آرش سعییدی؟

قاسم:آره

اکبر:کجاس؟

قاسم: )دور خودش میچرخد به مغازه نگاهی میکند) اه تازه  اینجا بود

اکبر: اتفاقا منم کارش داشتم  شنیدم تو یه شرکت کار گرفته (سرش را میخاراند)راستش  یه بدهی.... به ...(ادامه حرفش را میخورد)  منظورم اینه که  اگه دیدیش از قول من بهش بگو مواضب باشه از اینجا هم اخراج نشه 

سکانس10

کوچه ی بن بست /خارجی /شب

آرش دوان دوان وارد کوچه ایی میشود که روی دیوارش نوشته شده است بن بست  بی توجه به بن بست بودن کوچه با سرعت وارد کوچه میشود به آخر کوچه که میرسد میفمد که کوچه بن بست است چرخی دور خودش میزند گیج به اطراف خودش مینگرد که صدای مردی را میشنود :یالا بدو تا در نرفته

آرش ماشینی را میبیند که درکنار دیواری پارک  شده به سمت ماشین میرود همینطور که دارد زیر ماشین پناه میگیرد در خانه ی روبروی ماشین باز میشود و دخترکی با نایلون زباله ایی در دست  پا به کوچه میگذارد مهدی مات دخترک میشود وهمینطور که سر جاش خشکش میزند (چند ثانیه همینطور که نیمی از بدنش زیر ماشین  است به دخترک خیره شده) وبعد صدای  پای چند نفر را میشنویم مهدی به سرعت زیر ماشین پنهان میشود

 صدای  مردی را میشنویم که میگوید نیستش

یکی از تعقیب کنندها :  شاید تو این کوچه نیومده ؟

مهدی  با نگاهی تضرع آمیز سرش را کج میکند و دستش را به دماغ اش میچسباند و بعد دستی به ریش اش میکشد طوری که انگار با زبان بی زبانی به دخترک التماس میکند او را لو ندهد یکی از مردها به ته کوچه میرود و یکی از مردها به سمت دخترک می آید وازدخترک میپرسد شما اینطرفا دزد ندیدید؟ جمله اش را تصحیح میکند ببخشید منظورم اینه که کسی رو ندیدید با یه ریش بلند با یه کلاه؟ دخترک به آرش که زیر ماشین پنهان شده نگاه میکند وجوابی نمیدهد  آرش  با چشم هایی نگران و لبخندی که اظطراب در آن موج میزند سرش را کج میکند و به دخترک نگاه میکند  صورتش چروک میخورد وبعد  مرد نگاهی به دوستش که از ته کوچه به سمت اش می آید میکند خانوم با شمام؟

دخترک :نه

سکانس 11

کوچه ی بن بست/خارجی/روز

آرش با دسته گل و شیرینی وبا ظاهری آراسته  پا به کوچه میگذارد در طول راه مدام سرش را برمیگرداند و به پشت سرش نگاه میکند   به در خانه ی دخترک که میرسد می ایستد به پشت و جلو نگاه میکند دستی به سر و روی اش میکشد وبعد در میزند دخترک در را که  باز میکند  ناگهان دستی آرش رو برمیگرداند یکی از آنهایی را میبیند که شب قبل در تعقیب اش بودند

مرد: (همینطور که با کف دست به سینه آرش میکوبد )قدم رنجه فرمودید مردم محله رو سرافراز کردید از این طرفا

آرش گل و شیرینی را به آغوش مرد پرت میکند وپا به فرار میگذارد

مرد : (همینطور که پشت سر آرش میدود) واسا کاریت ندارم فقط میخوام باهات صحبت کنم

میگم واسا ناگهان تصویر مچاله میشود

سکانس 12

میز تحریر/داخلی/روز

دستی را میبینیم که کاغذی مچاله شده را به جایی پرت میکند و روی کاغذی دیگر مینویسد 3_

 

اپیزود آخر

سکانس 13

خیابان منتهی به لبنیاتی/خارجی /شب

آرش در حال قدم زدن است در مقابلش لبنیاتی قرار دارد به لبنیاتی  میرسد وهنوز چند قدمی از آن گذر نکرده قاسم از لبنیاتی بیرون میپرد ودستش را بلند میکند وداد میکشد

قاسم:آرش .آرش

آرش برمیگردد لبخندی در صورتش شکل میگیرد

آرش به به  قاسم آقای گل

قاسم :قاسم:بیاتو کارت دارم

آرش :  خیرایشالا  ....  فقط یه هوا عجله دارم  باید برم جایی 

قاسم که یک پا به درون مغازه گذاشته و یک پا به بیرون برمیگردد حالا چه عجله اییه بیا تو یه نوشابه بخور لااقل

ارش :نه دیرم میشه .نگفتی خیره؟ در همین لحضه  موتور سواری با سرعت کنار لبنیاتی ترمز میکند و کنار لبنیاتی می ایستد  ترک سوار از موتور پیاده میشود و به سمت لبنیاتی میرود و کسی که پشت موتور نشسته شروع به کلنجار رفتن با موتور میکند همینطور که خم شده و به گاز نگاه میکند مدام گاز میدهد گاز دادنش مانع شنیدن حرفهای قاسم و آرش میشود

قاسم:از جیب اش بسته ایی بیرون میکشد وبه سمت آرش میگیرد

آرش بسته را میگیرد بازش میکند و با دستش بسته را میچرخاند با تعجب نگاهش میکند ودست اش را میچرخاند   

قاسم به سمت آرش می آید و کاغذی به دست اش میدهد  دست روی   شانه  ی آرش میگذارد و انگشت اشاره اش را به سمت خیابان و کوچه و جهت های مختلف میگیرد (در حال آدرس دادن) دستش را آرم به شانه ی آرش میکوبد و به داخل لبنیاتی برمیگردد صدای گاز موتور بیشتر میشود  آرش براه می افتدکه ناگهان اکبر از راه میرسد خنده کنان ازرا میرسد از دوچرخه  پیاده میشود  دوچرخه پیاده  میشود  دست به سمت آرش دراز میکند آرش دست توی دستهای اکبر میگذارد اما ناگهان موتور سواری که کنار لبنیاتی ایستاده بود  با سرعت به سمت آرش می آید و پول را از دست آرش می قاپد و به سرعت وارد اولین کوچه ایی که در سمت راست قرار دارد میشود

 

سکانس 14

کوچه ی منتهی به دوراهی/خارجی/شب

آرش و مرد لبنیاتی دوان دوان   وارد کوچه  میشوند  قاسم واکبر پشت سرشان قرار دارند اکبر دوچرخه به دست دارد میدود آرش چشمش می افتد به  مردی  روی ترک موتور نشسته است  مرد  پشت بشدت شبیه به همان سارق است آرش از پشت مرد را بغل می کند ونفس زنان خم میشود فریاد  میزند  گرفتمت  مرد رو برمیگرداند آرش یکه میخورد با نفس بند آمده میگوید : معذرت میخوام

آرش دوباره شروع به دویدن میکند.

 

سکانس 15

کوچه ی بن بست  /خارجی/شب

مرد لبنیاتی و آرش وارد کوچه میشوند آرش از همان سر کوچه داد همینطور که به  سمت اخر کوچه می دود داد میزند نیست اش

مرد لبنیاتی:شاید تو این کوچه نیومده

در همین لحضه  در یکی از خانه ها باز میشود و دخترکی آشغال بدست پا به کوچه میگذارد آرش به دخترک که میرسد می ایستد و چند لحضه ایی بدون اینکه حرفی بزند به دخترک خیره میشود مرد لبنیاتی به انتهای کوچه میرود دخترک به ماشینی که در روبروی اش قرار دارد خیره شده و آرش به او

مرد لبنیاتی :   (همینطور که از انتهای کوچه به سمت آرش برمیگرد) بن بسته

آرش که انگار تازه هوش آمده باشد به دخترک می گوید : شما اینطرفا دزد ندیدید؟ جمله اش را تصحیح میکند ببخشید منظورم اینه که کسی رو ندیدید با یه ریش بلند یه کلاه هم سرش بود

دخترک جوابی نمیدهد و مصمم به زیر ماشینی که در مقابلش پارک است نگاه میکند لبخندی بیخ لب آرش سبز میشود تا اینکه مرد لبنیاتی داد میزند خانوم

دخترک به آرش نگاه میکند و لبخندی میزند و میگوید نه

سکانس 16

کوچه ی بن بست/خارجی/روز

آرش با دسته گل و شیرینی وبا ظاهری آراسته  پا به کوچه میگذارد بدون اینکه  سرش را برگرداند و به پشت سرش نگاه کند   به در خانه ی دخترک که میرسد می ایستد به پشت و جلو نگاه میکند دستی به سر و روی اش میکشد وبعد در میزند دخترک در را که  باز میکند موتور سواری از یکی از خانه ها بیرون می اید (همان سارق پول ) واز کنار آرش عبور....

سکانس آخر

میز تحریر /داخلی/شب

مردی پشت میز تحریر نشسته است  ناگهان خودکارش را روی میز می کوبد و کاغذی را که روی آن عدد سه نوشته شده مچاله میکند وبه سطل زباله پرت میکند

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:5  توسط محمد محسنی   | 

بعد مدتها تصمیم گرفتم بروز کنم ممکنه دیگه فرصت نکنم بروز کنم روزهای جدیدی در زندگی ام اغاز شده و این دلیل کمبود وقت این حقیره

نمیدونم میشه اسم این دوتا کار رو هایکو گذاشت یا نه اما هرچه که هست هرچند ناقابل کار اول رو تقدیم میکنم به...

 ...یکی از عزیزانم... به یک نویسنده ی واقعی ..به یک مرد واقعی.. به علی سروی

 

سالهاست  

خودم را لای یک مشت پوست واستخوان گم کرده ام

 لطفا کسی پیدایم کند

 

وکار دوم  تقدیم می کنم به روهولا باقری  که شاید در مخیله اش نگنجد که چقدر وچرا دوستش دارم

 

ایستاده ام بر بلندای سقوط

تا ...

 مغزم دیگر دلتنگ ساندویچ آسفالت نباشد

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:32  توسط محمد محسنی   | 

برای تو بخاطر مسافرت نیمه تمام بخاطر عیدی های نداده ام بخاطر تمام غصه ها یی که خوردی بخاطر قطره به قطره ی اشکهایی که ریختی بخاطر همه ی آن روزهایی که  جنگیدیم وسربلند بیرون آمدیم بخاطر یک الفت نشکستنی بخاطر یک هفته درد کشیدن اما ...به  با گذشت ترین انسان زندگی ام

به سمی  که دم و بازدم این نفس ها را مدیون اویم

 

 

 

 

 

پاهاش را توی سینه جمع کرده بود و به قاب عکسی خیره شده بود که در آن دخترکی دست روی دماغ گذاشته بود سردی موزاییک  به کپل هاش نفوذ کرد  صدای کشیده شدن  کفشی روی زمین توی گوشهاش دوید یک جفت دمپایی سیاه ویک زن ترکه ایی با روپوشی سفید روبروش ایستاده بود 

 چرا اینقدر دیر؟

 سلیم مردمک چشمهاش تنگ شد

اتفاقی افتاده؟

همتون شکل همید  کارد که به استخوانتون رسید تازه  سروکله اتون پیدا میشه.

هیچ قولی نمی تونم بدم .هرکاری از دستم بر بیاد میکنم تا... فقط دعا کنید که........

وآنجا بود که سلیم سنگینی سقف را روی شانه هاش حس کرد منتظر بود زمین دهان باز کند تا اورا ببلعد در آآن روز که برف همه جا را سفید کرده بود همان روز که آدم برفی اشان را توی پارک ساخته بودند وسلیمه سنگ جای لب آدم برفی گذاشت بهش گفته بود _دوس داری این آدم برفی بشه بچه ات

سلیمه ابروهای هفتی اش رابهم چسباند وهمینطور که شال گردن صورتی اش را دور گردن آدم برفی میپیچاند  جواب داد چون تو ساختی اش آره و بعد باهم خندیدند

چندماه بعد توی یک روز آفتابی روی نیمکت چوبی همان پارک سلیم دستش را فرو کرد توی انبوه پریشان موها ونعره زد تو دیوونه ایی

خل شدی؟میخوای بیچاره مون کنی؟سه ماه بعد سلیم دوزانو روی موزاییک ها نشست و سرش را گذاشت روی زانوهای سلیمه و زار زد تورو خدا اینکارو نکن هردوتامونو سنگسار میکنن .منو تو به درک اون بدبخت چه گناهی کرده؟

سلیمه دستی به شکم برامده اش کشید واز جای برخاست چادرش را دور کمرش تاب داد وصدا ش را پیچاند توی گلو وگفت جنایت که نکردم بچه امه

بچه اکه را که گفت دندانهای ردیف اش خوردند توی چشم سلیم

خب بچه ی منم هست

سلیمه مثل  وقت هایی که عصبانی میشد دندان هاش را بهم فشار داد لب گزید وغرید :اگه بچه اته پاش وایسا ..

سه روز بعد بود که سلیمه  کله اش را کرده بود توی جوب وهمینطور که محتویات صبحانه اش را قی میکرد بریده بریده گفت میخوام داشته باشم امش دلم میخواد عین خودت بشه وآنجا بود که اشک توی چشمهای  سلیم حلقه زد تا سلیم با دوتا دستهاش صورت سلیمه را توی پنجه بگیرد وزار بزند خواهش میکنم تمومش کن ..اینکارو با من نکن سلیمه .خواهش میکنم من چه جوری تو روی بابات نیگا کنم واما جواب سلیمه چیزی نبود جز قی کردن رشته های سفید آش روی پیراهن سلیم

کاج های کنار خیابان میلرزیدند پیاده رو خالی از عابر بود برگهای زرد ومچاله شده سنگ فرش خیابان را پوشانده بودند سلیم انگشتانش را فرو کرد توی پنج انگشت سلیمه وگفت خب خودت شنیدی که دکتر چی گفت؟ حالا چی میگی؟سلیمه سکوت کرد ونگاهش را به دور دست فرستاد تا اینکه یک لایه چروک بی افتد به صورت  سلیم تا داد بزند نکنه بازم میخوای نیگهش داری؟والتماس ها و گریه ی سلیم  که هروز شدت بیشتری پیدا میکرد

ببین سلیمه تا وقتی من هستم اونو میخوای چیکار ؟من که نمردم بندازش قول میدم بیام جلو .ببین سلیمه بابات بیست ساله که با من دوسته مامانت مثل خواهر من میمونه توی  نیم وجبی داری همه چی رو خراب می کنی ببین سلیمه اونا به من نه نمیبگن با این توله ایی که تو اون لامصب خوابیده کارمون بیخ پیدا میکمنه

وجواب تمام التماس ها و گریه ها ونعرهای سلیم یک کلمه بود .نه

کسی با روپوش سفید  تمام راهرو را میدود صدایی از بلند گو توی گوش سلیم میپیچد آقای دکتر امینی به بخش ...

فقط دعا کنید جمله ایی که مته ی مغزسلیم شده بود و داشت جمجمه اش را سوراخ میکرد پرستار رفته بود انگار هیچ وقت نبوده انگار اصلا وجود نداشته وبعد دستی شانه ی سلیم را تکان داد وگفت مریض چه نسبتی با شما داشت؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 8:34  توسط محمد محسنی   | 

به یک هم نفس بخاطر تمام روح درد ها

به  سمی عزیزم

عضلاتتش سفت میشوند نفس اش به شماره می افتد وبعداز خواب میپرد

 نفس نفس میزند دست اش را میگذارد روی قلبش ونفسی عمیق میکشد عرق سردی روی پیشانی اش غل میخورد روی دماغ اش جاخوش میکند  پنجه اش  را لای موهاش فرو میبرد و کشداروعمیق نفس می کشد  

 

به دستشویی میرود دست اش را زیر شیر آب میگیرد وآبها را پخش میکند روی صورت اش_به آینه خیره که میشود پوست صورت اش  چروک میخورد مردمک چشمها گشاد میشوند نعره زنان به سمت هال میدود . دوروبراش  نگاه میکند همینطور که چشم میدواند توی هال دورخودش چرخ میزند وکلماتی نامفهوم برزبان می آورد .کلماتی گنگ و بی معنی از سر عجز وناتوانی

آرام روی پنجه مینشیند احساس غربت اش دوچندان میشود وقتی که میفهمد حرف زدن را از یاد برده .شاید جمله ی من کی هستم   میخواهد بگوید که همراه  با چمباتمه زدن روی زمین توی دهان اش نمیچرخد  وبعد یک جور فریاد خفیف سر میدهد انگار که میخواهد بگوید کسی صدای منو میشنوه؟یا آهای کسی اینجا نیست؟ ؟ اینبار زار نمیزند میخندد شاید از خنده زار میزند  متاسفانه در این لحضه هیچ  دلیلی برای خندیدن اش پیدا  نمیکنم  بلند میشود و براه می افتی_ کجا ؟

  احتمالا   نه خودت میدانید نه من  _به دیوار آویزان میشود وازروی دیوار خودش را پرت میکند توی پیاده رو .انگار  دنبال کسی میگردد که  از گذشته ات خبر داشته باشد _ پیرمردی   کنار جوی نشسته وچرت میزند نگاهی خریدارانه به سرتاپاش می اندازد ومیپرسد؟  غریبی؟میخواهد بگوید میخواهد تمام فریاد های درگلو خفته اش را بپاشد توی صورت پیرمرد_اما بی فایده است هرچه تلاش میکند واژها کنار هم نمینشیند وبازهم کلمات بی معنی توی دهان اش میچرخد و میچرخدتا پیرمرد بخندد وسیگارش را بیتکاند روی زمین  ودستش را فرو کند توی ریش پرازچرکش و بگوید ولش کن اصلا چه توفیری داره جوون آسمون خدا همجاش همین رنگه این را میگوید ودست   دراز میکند وبا صدایی بریده بریده میگوید سه روزه غذا نخوردم یه پولی به من کمک کن شاید جوانک  باخوداش  فکر میکند که پول دیگر چه زهرماریست ؟پیرمرد چهار دست وپا به سمت اش می آید دندانهای زردش می افتند توی چشم اش  ترس توی دل اش زبانه میکشد به دوقدمی اش  که میرسد     به پاهای برهنه اش  خیره میشود ولب میگزد و خشکش میزند  جوان  او دور میشود اما او نگاهش را روی نگشتان بدون کفش جوان نگه داشته تا اینکه کسی توی گوش جوان  داد میزند بامیه دارم بامیه آقا بامیه تازه بدم؟ بامیه راتوی مشت  میگیرد وخیره میماند به پسرک  .بامیه را فرو میکند لای انبوه پریشان موها . پسرک لبهاش را توی دهنش جمع میکند وبه ابروانش گره ایی میزند و میگوید مسخره کردی مارو؟ یک لایه چین به پیشانی اش می افتد میپرسد اهل اینجا نیستی؟   چشمان پسرک درشت میشود چرا اینجوری نیگام میکنی ؟  مرد جوان تمام سعی اش را بکار میگیرد که حرف بزند اما انگار که واژها با اوقهر کرده اند

_  یعنی چی عمو؟این دیگه چه زبونیه؟ پسرک نگاهی به پاهای برهنه ی جوان   می اندازد ومیگوید آها حالا فهمیدم از خارجه اومدی آره ؟ پسرک هم انگار که کشف مهمی کرده باشد صدایش را میفرستد ته گلویش ومیگوید خوردنیه اسمش بامیه ست بامیه یکی از بامیه هارا به سمت دهان میبرد وشروع به جویدن میکند  جوان بامیه را میبلعد چنان به بامیه گاز میزند که صدای بهم خوردن دندانهای فک بلا و پایین توی گوش پسرک میپیچند هنوزدوگام به جلو  که دوباره صدای پسرک را میشنود  مستر کجا؟پول یادت رفت دستش را دراز میکند سمت اش ومیگوید قابلی نداره میشه دویست تومن .جوان زبان اش را دور لبش میچرخاند قهقه میزند وبعد برمی گردد که به راه اش ادامه دهد اینبار پسرک داد میزند هووی با توام کجا میری میگم میشه دویست تومان .جوانک بی توجه به حرف پسرک به راهش ادامه میدهد  _حتی  خودش نمیفهمد  چه اتفاقی برایش  می افتد که باعث میشود چشمانش سیاهی برودو سرش گیج  _همجا سیاه است جزتاریکی چیزی نیست  وبعد کم کم در را در عضلات اش حس میکند صدای پسرک را میشنود  که نفس  نفس میزند و میگوید این صدتومن

این دویست تومن _ به چهارصد که میرسد  دیگر صدای نفس های پسرک را نمیشنود توی خودش مچاله شده و درد توی تن اش ساکت میشود چشم که بازی میکند  هرچه چشم میدواند اثری از پسرک نیست دست اش را میپیچاند دور سرش وبراه می افتد   تا اینکه از  ضربه ایی ناگهانی به زمین می افتد  دخترکی است جواان با دامنی بلند که وقت راه رفتن زمین را جارو میزند   ابروان سیاهش بهم میچسبند  زل میزند به جوان وفریاد میزند بالاخره پیدات کردم   دخترک روسری اش را میکشد روی سرش وبا چشمهای ملتهب فریاد میزند  تو یک روز دنیا رو نجات میدی   دست جوان  را میگیرد توی دستش _

بیا بریم.  سرمای دستش  پخش میشود توی دستهای جوانک  روی لبه ی جوی مینیشند جوانک ناگزیر مجبور به نشستن میشود   کف دست مرد جوان  را میگیرد توی دستش نگهی گذار بهش می اندازد و توی گوش جوان  زمزمه میکند تو نشون شده ایی رو تو حساب باز کردن یک نفر میخواد تورو جادوکنه به خطهای دست دقیق میشود و ادامه میدهد فکر میکنم موفق هم میشه یه مریضی عجیب میگیری یه  روز صبح یداری میشی میبینی زندگی کردن یادت رفته تمام موهای تنت  سیخ میشوندشاید داری  احساس میکنی که حالا میتوانی چرخش  زمین را حس کنی.دخترک رمالانگار که بخواهد با چشمهای

آبی اش لیس ات بزند نگاهد میکند و میپرسد ها؟چیه؟خب چی میگی؟   دستت را پرت میکند به سمتی و میگوید حتما میخوای بگی من کلاشم من کلاهبردارم خون در  سفیدی چشماهاش حلقه میزند وتوانگارکه  دوباره احساس خطر میکنی  دستت را میگیری جلوی صورتت ودوباره آن  واژهای بی معنی را به زبان می آوری . صورت گرد رمال دوباره  به حال طبیعی برمیگرد و دستش را حلقه میکند دور گردن جوان . مرد جوان میلرزدشاید از سرما؟اما   لرزش انگشتها ورنگ میت شدن صورت این فکر را به ذهن متبادر میکند که  مردد است  که حالا باید بترسد وفرار کند یا اینکه بماند . رمال همینطورکه گردن جوانک  را فشار میدهد میگوید خب حالا اگه  میخوای بقیه شو گوش کنی چهارتا صلوات بفرست 14 هزار تومان هم به نیت 14 بذار لای این دفتر _لرزشی  همراه با تپش شدید قلب به جان جوان می افتد رمال تکانی به خود میدهد ومیپرسد ها چیه تا اسم پولو شنیدی به تب ولرز افتدی همه تون شکل همید اگه من خارجی بودم چی؟ الان جیرینگی دلار میزدی بیرون مگه نه؟نگاهی به پاهای برهنه مرد می اندازد وداد میکشد با توام تو میلرزییدی نمیدانم از سوزو سرما ست یا از ترس شک ندارم خودش هم نمیدند که    چرا اینطور با این شدت می لرزد انگار استخوانها برقص امده اند رمال که فریاد میکشد وطن فروش با توام  میگم چهار هزار تومن  پلک روی هم میکشید ومیدوی ومیدوی میدوی ومیدوی صدای چهار هزار تومن گفتنش مدام توی گوش اش  تکرار میشود  غریبه ی لعنتی برگرد همون کجایی که بودی صدای همهمه باعث میشود چشمان اش  را باز کند  شاید او هم دلش  میخواهد بداند انتهای این پیاده رو کجاست عده ایی دور یک مرد حلقه زده اند مرد جمعیت را کنار میزند به سمت جوان  می آید شما مشکلت چیه جوون خیره میوشد توی چشمان  عسلی رنگ مرد وبعد ابروهاش را میچسباند بهم .مرد دستش را میگذارد روی شانه ی جوانک ومیگوید  فکر میکنم مشکلی داری که اینجا ایستادی من دکتر روح هستم نترس بگو مشکلتو حل میکنم یک لایه چین مینشیند روی صورت جوانک انگار که بخواهد زار بزند وبگوید  آقا من  خودمو فراموش کردم یادم رفته کی بودم کی هستم کجا میخواستم بجای گفتن این جملات دستهاش را باز میکند ودور دورخودش میچرخد. مرد دستی به ریشش میکشد سرتاپای جوان  را وارنداز میکند وبعد به پاهای برهنه اش خیره می شود بعد چند گام به عقب میرود و انگشتش را به سمت جوان میگیرد و میگوید تو غریبی مگه نه ؟ وبعد مرد فریاد میزند بگیردش اون مریضه بگیریدش .جوان شروع به دویدن میکند آنقدر سریع میدود که نمیفهمدوارد کوچه ایی شده  که روی دیوارش  این کوچه بن بست میباشد نوشته شده . صدای همهمه ی پشت سرش  را میشنود به انتهای کوچه نزدیک میشود اما هنوز چوبه ی دار را  ندیده  به قدم هایش خیره میشوم تصویرش تیره میشود تصاویری گوناگون مثل پازل جلوی چشمهام سبز میشود کوچه توی چشمهام مچاله میشود  مردجوان محو می شود  دهنم خشک میشود ذهنم کند میوشد صداها اهسته می شوند حتی همهمه ی جمعیت  را دیگر نمی شنوم  سیاهی حاکم چشمهام میشود وجز تاریکی هیچ نمیبینم   ببخشید من کی هستم؟ اینجا چیکار میکنم شما کجایید؟انگار اشتباهی شده .چرا هرچه فکر میکنم چیزی به خاطرم نمی اید فقط یک اسم  که مشخص نیست را به یاد می آورم .  

عضلاتتش سفت میشوند نفس اش به شماره می افتد وبعداز خواب میپرد

 نفس نفس میزند دست اش را میگذارد روی قلبش ونفسی عمیق میکشد عرق سردی روی پیشانی اش غل میخورد روی دماغ اش جاخوش میکند  پنجه اش  را لای موهاش فرو میبرد و کشداروعمیق نفس می کشد  

 

به دستشویی میرود دست اش را زیر شیر آب میگیرد وآبها را پخش میکند روی صورت اش_به آینه خیره که میشود پوست صورت اش  چروک میخورد مردمک چشمها گشاد میشوند نعره زنان به سمت هال میدود . دوروبراش  نگاه میکند همینطور که چشم میدواند توی هال دورخودش چرخ میزند وکلماتی نامفهوم برزبان می آورد .کلماتی گنگ و بی معنی از سر عجز وناتوانی

آرام روی پنجه مینشیند احساس غربت اش دوچندان میشود وقتی که میفهمد حرف زدن را از یاد برده .شاید جمله ی من کی هستم   میخواهد بگوید که همراه  با چمباتمه زدن روی زمین توی دهان اش
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 6:43  توسط محمد محسنی   | 

به هنرمند نماهایی که بانی خلق این اثر شدند

تقدیم با یک دنیا نفرت یک عمر تنفر ونفرین همراه  با آرزوی بدترین ها

 

به ج  ص

به ر ر

به م ب

 

 

بلندشو با توام بلندشو دستت را شل کن ومحکم بزن زیر گوشم و بگو خوابیدن بسه تنبل خان آنقدر محکم  که صدای زنگ اش تا سالها بعد توی گوشم بماند یا دوباره  توی چهارچوب در  بایست ونعره بزن تو بدرد هیچی نمیخوری اصلا بیا دوباره  آن ابروهای هشتی ات را بچسبان بهم و تپانچه را به سمتم نشانه بگیر وبگو کار سختی نیست فقط به یه اشاره کوچلو نیاز داره تا من خودم را پرت کنم توی آغوشت و بوی خوش عطرت را بکشم توی ریه هام زار بزنم تورو خدا تمومش کن معطل نکن قسمت میدهم دوباره اسلحه به سمت خودت نگیر که من به التماس بی افتم نه این کارو با من نکن کاش میشد دوباره از این جمله ام قهقهه بزنی وبگویی درست شکل فیلمهای هندی کاش نگویی این تپانچه یک تیر بیشتر ندارد فقط یک نفر ......

دستت را بگذار توی دستم تا برویم توی رختخواب که سرم را بگذارم بین سینه هات وگریه کنم نمیدونم بخدا نمیدونم انگشتان باریکت را فرو کن لای موهام ونوازش کن بگو تو هیچ وقت نمیدونستی اصلا نخواستی که بدونی اصلا بیا برویم توی همان پارک همیشگی قول میدهم اینبار نگویم همش پشت سرت حرف میزنند بگذار دوباره روی آن برگهای مچاله شده ی زرد قدم بزنیم تا مدام برگها صدای شکستن بدهند یا برویم توی تابستان روی صندلی لهستانی کافه دریا بنشینیم که موجها بپیچند بهم وخودشان را پخش کنند روی پاهات تا تو بخندی ودندانهای خرگوشی ات از لبت بزند بیرون حالا نمیشد روی میز یادگاری ننویسی وبه من نگاه کنی به چشمانی که التماس کمک دارند عجله نکن زود نگو کمکت میکنم دروغ میگویی تو تا آخرش نیستی پس نگو من تا آخرش هستم اصلا اگر حوصله اش را نداشتی بیا به زمستانی برویم که رگبارش خیسمان کرده بود توی همان پیاده رویی که درختان کنار جوی اش همیشه ی خدا گردن اشان به سمت پیاده رو خم بود بگذار دوباره سوز گونه های استخوانی ات را قرمز کند قسم ات می دهم نگو به چی بخندم که بگویم به این همه خوشبختی به این زندگی زیبا اصلا ببین نفس کشیدن که پول نمیخواد خودت را به من نزدیک کن تا دستم را دور کمرت حلقه کنم وبگویم تا میتونی نفس عمیق بکش شاید فردا حسرت همین نفس ها رو بخوری دختر از نفس های مجانی ات لذت ببر دوس نداشتم بگویم زندگی زیباست که تو برگردی و بگویی کل اگر طبیب بودی سرخود دوا نمودی چقدر زود قول قرارهامان یادت رفت یادت نیست ؟توی یک روز زرد زیر درخت انجیراصلا همه ی آن قول قرارها بخورد توی سرت حداقل بیا غیرت بخرج بده وبجای من نعره بزن اون بی گناه اون فقط دوستم داره اصلا بدرک خودم نعره بزن اون اینقدر دست وپاچلفتیه که نمیتونه شلوارشو بکشه بالا تورا به تمام مقدسات عالم گریه نکن حداقل اگر خواستی گریه کنی بجای ا