یک شوخی..یک حقیقت..یک شانس؟
همچنان به کوری چشم کوتوله های شاعرنما زنده ام .اگر از دلیل پودر شدن وبلاگ وبه تاراج رفتن آرشیو پرسید که باید گفت که شبی از شب ها یکی همین شاعرک ها بعد از تمرکز روی سوراخ دهان دوستان دیگرش پی برد نوشته هایم حقیر ممکن است چند انسان را به ورطه (با پوزش)دادن برساند و مهم تر از سوراخ دهان یکی از همین شاعرک ها شنیده بود که چاپ این هذیانها بدون شک مادر پیر مارا حامله می کند. چی؟..وبلاگ را چرا میبندی...نه..نه نبند..بخدا..نه..دوست عزیز ...دوست من..عقم است اقا عقیم است ..من نه قلمم .آرام باش..آرام باش باور بفرماید بی آزار است.ای بابا نوشته ام را می گویم آقا.اصلا به نظرتو اگرنوشته های حقیر عقیم نبود حالا من حاصل پنج سال زحمتم (اعم از فیلمنامه ها ونمایشنامه های ثبت موقت شده ونشد) به باد میرفت؟یعنی کسی می توانست جرات کند مثل دزد سرگردنه همه ی نوشته ها را از وبلاگ از آرشیو تا ثبت موقت شده پاک کند؟یا دلش می آمده؟پس عقیم است که یکی از دوستان(که نام کاربری ورمز را قبلا از من گرفته بود) با نقاب هکرمیپقاند؟خدا این بسیج وارتش سایبری وخلاصه حاکمیت را از دوستان نگیرد چون میشود انداخت گردن اشان وکی به کیه تاریکیه .یکی از همین شاعرک ها میگفت پس ارتش سایبری بالاخره سراغ توهم اومد؟ برای دراز به دراز روی زمین غلت نزدن وبا از خنده زار نزدن مجبور شدم با آرواره ها چنان فشاری به زبانم بیاورم که نصف زبان تبدیل به شیرینی زبان بشود.خب حق بدهید وقتی دوست عزیز خودرا شاملو میبیند وانسانی مهم ومرکز ثقل دنیا ،دوراطرفیان هم بخاطر هم کلامی باخود ..بی خیال فقط تنها شانس زندگی ام این بود که از ابتدا شعربرایم دغدغه نبود والا شاید منهم متوهمی بودم چون آنها ...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 4:52  توسط محمدمحسنی
|
